گسسته ی پیوسته
بريدهايست از سخنراني مشهور او به نام «آري، اينچنين بود برادر!»: ... و اكنون ما نيازمنديم. نيازمديم به يك پيشوا. براي اينكه هم تمدنها و فرهنگها و مذهبها يا انسانها را يك حيوان اقتصادي ساختهاند يا يك حيوان نيايشگر درونگراي فردي در دخمههاي عبادت و رهبانيت. يا مرد انديشه و تفكر عقلي ساختهاند بي احساس، بي دل، به عمق، بي عشق، يا مرد عشق و احساس و الهام ساختهاند، بي عقل، بي تفكر، بي منطق، بيعلم و او مرد همه اين ابعاد است. ما اكنون به ظاهر براي كسي بيگاري نميكنيم، آزاد شدهايم، بردگي برافتاده است اما برادر! از سرنوشت تو بردگي بدتري را محكوم شدهايم؛ انديشه ما را برده كردهاند، دل ما را برده كردهاند، اراده ما را تسليم كردهاند و ما را به يك عبوديت آزادگونه پروردهاند و اين فقط و فقط با يك كار، با قدرت علم، جامعه شناسي، فرهنگ، هنر، آزاديهاي جنسي، آزادي مصرف، عشق برخورداري و فرد پرستي. از درون ما و از دل ما ايمان به يك هدف، مسئوليت انساني و اعتقاد به مكتب او را بردهاند و اكنون ما در برابر اين نظامهاي حاكم بر جهان، كوزههاي خالي زيبايي شدهايم كه هر چه آنها ميسازند، ميبلعيم و ما اكنون به نام فرقه، به نام خون، به نام خاك و به نام خود او و مخالف او قطعه قطعه ميشويم تا هر قطعهاي، لقمهاي راحت الحلقوم در دهان آنها باشيم. تفرقه! تفرقه! پيروان او را برادر! و پيروان آن مكتب را به جان هم انداختهاند. اين دشمن اوست، چرا؟ در چنين سرنوشتي كه بر جهان و بر ما حكومت ميكند، دشمني ميكند، بخاطر اينكه او با دست بسته نماز ميخواند! او با اين دشمني ميكند بخاطر اينكه اين با دست باز نماز ميخواند! اين دشمن او چون او مهر ندارد، بر فرش سجده ميكند، او دشمن كنيه توزي كه اين مهر برداشته. جنگها را و خصومت ها را و جبههها را تا اين اندازه تنگ كردهاند و روشنفكران ما را به كلي به سرزمين ديگري راندهاند و چوپانانش خودشان. اختلاف! و ما برادر! همچنان، اما در پيرايههاي بسيار زيبايي كه بر خلاف تو كه اربابت را به سادگي ميشناختي و شلاقي را كه ميخوردي، دردش را به سادگي احساس ميكردي و ميدانستي كه بردهاي و چرا بردهاي و كي برده شدي و چه كساني بردهات كردند، ما اكنون سرنوشت تو را داريم اما بي آنكه بدانيم «چه كسي ما را به بردگي اين قرن كشانده است» و از كجا غارت ميشويم و چگونه به تسليم و چگونه به انحراف انديشه و چگونه به عبوديتهاي زميني دچار شده ايم. و اكنون نيز ما را همچون چارپايان نه تنها به بردگي ميكشند كه به بهرهكشي گرفتهاند، بيش از عصر تو و بيش از نسل تو برادر! ما بهره ميدهيم. همين
ربالنوع زحمت كشيدن و كار و رنج و كار يدي، ربالنوع جهاد كردن، ربالنوع اخلاص ورزيدن، ربالنوع وفادار ماندن، ربالنوع رنج، ربالنوع سكوت، رب النوع فرياد، ربالنوع عدالت.
و اكنون برادر! من در جامعهاي هستم كه در برابر من دشمن در يك نظام نيرومند بر بيش از نيمي از جهان و به عبارتي بر همه جهان حكومت مي كند و نسل مرا براي بردگي تازه از درون ميسازد برادر!
همه اين قدرتها و سرمايهها و اين نظامها و اين ماشين و اين كاخهاي بزرگ جهان را و همه اين سرمايههاي عظيم غنا و ثروت و توليد را ما با پوست و رنج و پريشاني و محروميت خودمان به چرخ انداختهايم و فقط به اندازهاي ميدهند تا فردا باز به كار آييم.
«عدالت» برادر! بيش از عصر تو محروم است و ظلم و تبعيض طبقاتي و ستم بيش از زمان توست با چهره تازه، پيرايههاي تازه تر.
و برادر! علي تمام عمرش را بر روي اين سه كلمه گذاشت. مظهر 23 سال تلاش و جانبازي و جهاد براي ايجاد يك ايمان در درون وحشيهاي متفرق و 25 سال سكوت و تحمل براي حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوريهاي روم، در برابر استعمار ايران و همچنين 5 سال كوشش و رنج براي استقرار عدالت و براي اينكه همه عقدهها و كينههاي ما را با شمشير خودش بيرون بكشد و ما را آزاد كند. نتوانست! نتوانست!
اما توانست مذهبي را و پيشوايي و سيادتي را براي هميشه براي من و ما برادر! اعلام كند.
مذهب عدل و مذهب رهبري خلق و سه شعار گذاشت، سه شعاري كه همه هستي خودش و خاندانش قرباني اين سه شعار شدند: مكتب، وحدت و عدالت.
| Design By : Night Skin |






