|
|
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
|
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
|
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی |
|
|
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
|
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی |
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی |
|
|
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
|
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
|
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی |
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی |
|
|
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
|
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی |
|
|
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
|
|
|
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
|
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی |
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی |
|
|
|
|
دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم
|
نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی |
|
|
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
|
دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی |
|
|
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
|
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی |
|
|
تو که گفتهای تامل نکنم جمال خوبان
|
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی |
|
|
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
|
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی |
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت
15:16 توسط sam| |