تبليغاتX
گسسته ی پیوسته


گسسته ی پیوسته





















محبت به هر کس بايد به اندازه فهم او باشد.
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:52 توسط sam| |

غروری ست در من

غروری ست در من
 که هر صبح
 عقابان پروازشان سینه آسمانها
 درودی شگفتانه گویند بر من
 غروری ست در من
که آن کوه ستوار سر سوده بر آسمان را
که سیل سیه مست ویران کن خانمان را
 کند غرق حیرانی و بهت بسیار
غروری ست در من
 پدیدار
 که از شوکتش چشم شاهین به وحشت درافتد
 که هر شیر شرزه
 به هر بیشه از شوکت خشم من مضطر افتد
غروری ست در من
 نه
 دیوی ست اینجا درون دل من
نه
 گویی که آمیخته ست آخشیج خبائث به آب و گل من
 غروری ست در من
 مرا عاقبت این غرورم به خک سیه می نشاند
 مرا چون پلنگان مغرور
 شبی از فراز یکی قله کوه
به رفاترین ژرفی دره ای می کشاند
غروری ست در من
 که یک شب به من شربت مرگ را می چشاند
 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:19 توسط sam| |

می دونم که اگر ازت این خواهش رو نکنم تا آخر عمرم از این کارم پشیمون خواهم بود .. .فرض کن در آینده ای دور ، زمانی که سالهاست ازدواج کرده ای و زندگی خسته کننده ای رو در کنار همسرت می گذرونی، و اون رو برای همه چیز مقصر می دونی، اون زمان به همه آدم های دیگه ای که ممکن بوده در زندگیت وارد بشن فکر می کنی، و جایی هم به من می رسی، اگر امروز با من پیاده بشی و باهام بیشتر آشنا بشی، می بینی که من هم مثل همه آدم های دیگه یک نفر خسته کننده هستم و می فهمی که در زندگیت چیزی رو از دست ندادی و با همسر خودت کاملا خوشبخت خواهی بود! “

 

مثل اکثر پست های این وبلاگ نوشته ی من نیست . این یه قسمت از دیالوگ یه فیلمه به اسم پیش از طلوع آفتاب محصول ۱۹۹۴ به کارگردانی «لينكليتر». من این فیلم رو ندیدم و فقط یه پست ازش خوندم اما حتما باید پیداش کنم . احساس می کنم یکی از قشنگترین فیلم های دنیاست . البته فقط احساس می کنم

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 11:17 توسط sam| |

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

پ.ن:آهنگ این وبلاگ همین شعره با صدای زیبای احسان خواجه امیری

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 15:26 توسط sam| |

صدای زنگ موبایل ، دختر جوان رو از خواب بیدار کرد . غلتی زد و موبایل رو خاموش کرد . خسته بود . با اون که هفت ساعت گذشته رو پیاپی خواب بود اما اصلا دلش نمی خواست این هفته رو شروع کنه . زیر لب غرولندی کرد و گفت اه یه هفته ی دیگه . لباس هام رو هم اتو نکردم . با کسالت به ساعت نگاه کرد . ساعت پنج و بیست دقیقه بود . به زور خودش رو تکون داد . موهاش رو از دور گردنش زد کنار و تو دلش به خواهرش فحش داد که دوباره کولر رو خاموش کرده بود . حال نداشت حتی صاف بایسته . قوز کرده رفت دستشویی و وضو گرفت و نماز خوند . رفت سر وقت لباس هاش . به اون چادر مشکی که مجبور بود سر کنه و اون جوری چروک یه گوشه افتاده بود و با دهن کجی بهش نگاه می کرد فحشی نثار کرد و مشغول اتو کردن شد .

 

مرد میانسال همیشه خودش بیدار می شد . از وقتی ورشکست شده بود و مجبور بود با موتور تو بازار آهن کار کنه دیگه صبح ها زود بیدار می شد . زنش جلوتر صبحونه رو داشت آماده می کرد . یه نگاهی به سقف کرد و خندید. حتما حکمتی در کاره .این جمله ای بود که همیشه می گفت . سرحال از جاش بلند شد و نمازش رو خوند . خوب می دونست چرا این همه سر حاله . . این هفته چهارشنبه دخترش رو می فرستاد خونه بخت . با این حساب تمام بچه هاش به سر و سامان رسیده بودند . ورشکستی خیلی بهشون فشار آورده بود . به همه . اما کم کم زندگی داشت روی قشنگش رو به اون ها نشون می داد . همه چیز که پول نبود !

 

دختر جوان لباس هاش رو تنش کرده بود . موهاش رو جمع کرده بود پشت سرش و محکم بافته بود . قیافه ی عبوسی داشت . از شنبه ها متنفر بود . رفت طبقه بالا تا صبحونه بخوره . صدای مادرش رو شنید که از تو رختخوابش می گفت یه کم پنیر هست بخور . رفت سر یخچال . خبری از پنیر نبود . نق زد و گفت پس کو؟ مادرش با هراس گفت پنیر تموم شده؟می دونست دخترش عاشق پنیره و جز پنیر چیزی با چایی اش نمی خوره که یه دفعه صدای  دختر از آشپزخونه اومد که می گفت این جاست . طبق معمول غر زد این اکرم نمی خواهد یاد بگیره باید همه چیز رو بذاره سر جاش . یه لیوان چایی ریخت و نشست و به دیوار اپن تکیه داد . به پنجره باز روبرو نگاه می کرد . هوای راکد و گرم مرداد ماه بیشتر کسلش می کرد . سعی کرد چایی اش رو بخوره اما با اولین لقمه ها حالت تهوع گرفت . فهمید که امروز معده اش هم مثل خودش اصلا حال فعالیت نداره . بلند شد و بدون استفاده از ریکا لیوان رو آب کشید که حالا به خاطر کرم دست دختر دیگه چرب هم شده بود . صدای مادرش رو شنید که به ترکی می گفت پول صدقه بردار . مادرش همیشه نگران اون بود . می دونست با بی حوصلگی رانندگی می کنه . یه سکه 25 تومانی برداشت و نگاهش کرد و تو دلش گفت شاید اگر این سکه رو نندازم امروز بمیرم ! سکه رو گذاشت تو جیبش و از خونه رفت بیرون . ماشین رو روشن کرد و کمربندش رو بست .

 

مرد میانسال ظرف غذاش رو برداشت . فکرش همش مشغول این بود که این چهارشنبه پول کم و کسر نیاره . این پاتختی هم عجب دردسریه ! یه عالمه آدم بی کار می ریزند و می رقصند و حیف و میل می کنند . تو این گرونی میوه ! تازه باید اقوام نزدیک رو هم شام می داد . باید پول قرض می کرد . پیش خودش گفت خدا بزرگه . قابلمه غذاش رو که تو یه عرقچین پیچیده شده بود گذاشت تو خورجین کثیف و رنگ و رو رفته ی موتور قدیمی اش که تازه از توقیف دراومده بود . آخه این موتور نون دونی خانواده اش بود . پلیس ها چرا بی خودی بهش گیر داده بودند . چون کلاه سرش نمی ذاشت . کی تو این گرما کلاه سرش می ذاره؟  اصلا موهاش به همین خاطر ریخت . وگرنه پدر خدا بیامرزش کلی مو داشت . تو این بی پولی موتورش دو هفته خوابیده بود و اون مجبور شده بود برای بیمه اون کلی از پس اندازش رو مصرف کنه . پیش خودش گفت اما ایرادی نداره عوضش تا یه سال موتور بیمه است ! استارت زد و حرکت کرد .

 

دختر جوان وارد بزرگراه شد . چقدر نحس بود این بزرگراه آزادگان با اون همه چاله و چولش . رو اولین چاله که رفت داد زد کثافت لعنتی . کمک ماشین رو سرویس کردی لعنتی . لعنت به همتون . جلوتر ، کنار خروجی دستواره یه کم شلوغ شده بود . تو دلش گفت باز چه خبره صبح اول صبح . کدوم گوساله تصادف کرده . جلوتر که رفت مرد کامیون داری رو دید که کامیونش رو پارک کرده بود و اطراف یه نفر رو سنگ چین کرده بود . طرف تصادف کرده بود . صورتش رو به زمین بود . دختر سرعتش رو کم کرد و نگاه کرد مرد میانسالی بود . معلوم بود در جا مرده . جوی خون غلیظ و باریکی بدون فشار از سرش روانه بود و حوضچه کوچیکی رو تغذیه می کرد . دست راستش شکسته بود و خلاف جهت تا شده بود . لاغر اندام بود . نه از اون هایی که از اول لاغر هستند . از اون هایی که فشار زندگی آبشون می کنه. حفظ آبرو . موتور قدیمی اش یه گوشه افتاده بود بدون سوار . ظرف غذایی از لای پارچه عرقچینی بیرون افتاده بود و استانبولی بدون گوشت رو کف آسفالت ، از خیلی چیزها خبر می داد . راننده ی کامیون اومد جلو و داد زد حرکت کن دیگه . دختر نگاهی کرد و رفت رو دنده یک . دست کرد تو جیبش . دنبال چیزی می گشت . بالاخره پیدا کرد . 25 تومانی رو از جیبش درآورد و از تو ماشین پرت کرد بیرون . واقعا حال زندگی کردن نداشت .

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:9 توسط sam| |

وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 6:30 توسط sam| |


Design By : Night Skin