تبليغاتX
گسسته ی پیوسته


گسسته ی پیوسته





















هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمائل         هر کو شنید گفتا لله دٌر قائل

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول             آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل

حلاج بر سر دار این نکته خوش سرآید               از شافعی نپرسند امثال این مثائل

گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم؟                  گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل           

دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری             مرضیه السجایا محموده الخصائل

در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت           واکنون شدم به مستان چون ابروی تو حائل          

از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم                 وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زائل     

 

ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخمست         

                                یا رب ببینم آن را در گردنت حمائل

 

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:59 توسط sam| |

 strongly believe that God puts people in our lives for a reason, that He gives us certain gifts so that we can help other people, and He gives us opportunities that we need to take advantage of. Also, He puts people in our path to help us. Some are with us for only a season, while others stand by us throughout all of life’s storms and the high points along the way. Some share our same beliefs , while others share a love for something more general, like a hobby or a short-term interest. I’ve heard it said that you can choose your friends but you can’t choose your family. This is so true. God does put people in our lives, but it is our choice what we do with that. We have free will.

“A friend loves at all times” (Proverbs 17:17).

And that is what friendship is really about: it’s just another way God demonstrates His love for us and provides for our relational needs. It is a way we get another glimpse at the majesty, love, and provision in the God who created us and sees to the smallest details of our lives.

I’m currently seeking God about why He has put certain people in my life. Sometimes I feel like I’m failing.When people are around us, they should leave better off than they were previously. Rather than feeling discouraged or defeated, people should feel challenged and inspired after spending any time with you and me. Sometimes this is not the case with me. At times I feel that my words are too harsh. Other times, too gentle.  It all comes down to following the Spirit, and that is something I’m still learning.

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:14 توسط sam| |

دیروز دم خونه اشرف خانم یه گوسفند بسته بودند .

تا حالا به گوسفندها نگاه کردید ؟ چه جوری ساکت وایمیستند . سرشون بالاست . یادم نمی آد کجا خوندم ولی صفتی رو که گوسفند رو به اون موصوف کرده بود این بود : مغرور !

بیچاره ها . نمی دونم چرا احساس می کنم با این صنف بدبخت از حیوانات احساس همدردی دارم. از وقتی پا به این دنیا می گذارند از قبل هدفشون مشخصه . حکایت گاوها و بزها فرق می کنه . گاوها که گاهی مقدس هم به شمار اومدند ! اما نمی دونم چرا گوسفندها فقط برای کشته شدن پروار بندی می شوند . تا حالا هیچ جا نخوندم تو افسانه ها که گوسفندها قیام کرده باشند . حتی تو داستان ها یا کارتون ها . به نظر می آد که خیلی از وضع خودشون راضی اند . سرشون رو بالا می گیرند و چه نگاهی می کنند . اما من احساس می کنم قضیه ی دیگه ای تو جریانه . یه حس دیگه . غرور گاهی فقط از اعتماد به نفس زیاد سرچشمه نمی گیره . گاهی عکس العملی طبیعی در برابر فقدان اعتماد به نفسه . یه سپر دفاعی .

من نمی دونم مغرور هستم یا نه . اما آره . فکر کنم این جوری باشه . به هیچ کس اعتماد نمی کنم . نه به حرف ها نه به نگاه ها . همیشه از طرد شدن ترسیدم . همین طور از مبارزه . آرامشم رو دوست دارم . آرامش گوسفند وارم رو . در حالی که تو دلم همیشه ترس هست . ترس این که آ رامشم رو از دست بدهم . هر چیزی تو هر برهه ای از زمان این ترس رو در من انگیخته . از امتحانات پایان سال تا حتی احساساتم نسبت به دیگران . اوقات انتخاب و مبارزه بدترین روزهای زندگی من بودند . شاید حتی اگر اشتباه هم نمی کردم .

 

امروز از اون گوسفند خبری نبود . فقط خونش رو زمین بود . اون کله ی مغرور ش هم صبحونه ی مفصل اشرف خانم رو تامین کرده . باید به تقدیر راضی بود ؟ هنوز هم احساس عجیب و غریبم رو که هیچ اسمی نمی تونم روش بگذارم رو نسبت به گوسفندها دارم .

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 11:22 توسط sam| |

از وبلاگ مسير يك ذرّه

آورده‌اند که در ناحیت کشمیر متصیدی خوش و مرغزاری نزه بود که از عکس ریاحین او پر زاغ چون دم طاووس نمودی ، و در پیش جمال او دم طاووس به پر زاغ مانستی.

درفشان لاله در وی چون چراغی

ولیک از دود او برجانش داغی

شقایق بر یکی پای ایستاده

چو برشاخ زمرد جام باده

و در وی شکاری بسیار، و اختلاف صیادان آنجا متواتر. زاغی در حوالی آن بر درختی بزرگ گشن خانه داشت. نشسته بود و چپ و راست می نگریست . ناگاه صیادی بدحال خشن جامه ، جالی برگردن و عصایی در دست ، روی بدان درخت نهاد . بترسید و با خود گفت :این مرد را کاری افتاد که می آید، و نتوان دانست که قصد من دارد یا از آن کس دیگر ، من باری جای نگه دارم و می‌نگرم تا چه کند.

صیاد پیش آمد و جال بازکشید و حبه بینداخت و درکمین نشست. ساعتی بود، قومی کبوتران برسیدند، و سر ایشان کبوتری بود که او را مطوقه گفتندی، و در طاعت و مطاوعت او روزگار گذاشتندی. چندان‌که دانه بدیدند غافل‌وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند . و صیاد شادمنان گشت و گرازان به تگ ایستاد تا ایشان را در ضبط آرد. و کبوتران اضطرابی می‌کردند و هریک خود را می‌کوشید. مطوقه گفت: جای مجادله نیست، چنان باید که همگنان استخلاص یاران را مهم‌تر از تخلص خواد شناسند. و حالی صواب آن باشد که جمله بطریق تعاون قوتی کنید تا دام از جای برگیریم فکه رهایش ما درآنست. کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سرخویش گرفت. و صیاد در پی ایشان ایستاد، بر آن امید که آخر درمانند و بیفتند. زاغ با خود اندیشید که: بر اثر ایشان بروم و معلوم گردانم که فرجام کار ایشان چه باشد ، که من از مثل این واقعه ایمن نتوانم بود، و از تجارب برای دفع حوادث سلاحها توان ساخت....

و ادامه داستان را هم که لابد همه در کتاب فارسی خوانده‌اند: کبوترها با هم متّحد می‌شوند و تور را از جا می‌کنند و به جایی می‌برند که یک موش که رفیق «مطوّقه» بوده آنجا لانه داشته و بعد آقاموشه بندهای آنها را می‌جود و تازه سر همین هم کلّی تعارف و ازخودگذشتگی و اینها هست و بعد کبوترها آزاد می‌شوند.

خوب، این داستان مال کلیله و دمنه است که اصلش هندی بوده و بعد در ایران در زمان ساسانی به فارسی میانه ترجمه شد و بعد از چند بار ترجمه در نهایت نصراللّه منشی آن را در قرن ششم هجری از عربی به فارسی ترجمه کرد و خلاصه الآن ترجمه‌ی نصراللّه منشی، صرف نظر از اختلافاتی که درباره‌ی مؤلّف اصلی کلیله و دمنه وجود دارد، یکی از آثار بی‌نظیر ادب و حکمت فارسی است.

کلیله و دمنه و داستان بالا را داشته‌باشید، حالا به این یکی توجّه کنید:

در فیلم A Beautiful Mind که در سال 2001 درباره‌ی زندگی جان نش ساخته شد، یک قسمت داستان مربوط به وقتی است که نش و دوستانش در کافه نشسته‌بودند (وقتی در پرینستون دانشجوی دکترا بوده) و نش مشغول جزوه‌ها و یادداشت‌هایش بوده. پنج دختر وارد کافه می‌شوند، چهار نفرشان زیبائی متوسّطی داشته‌اند و یکی بلوند و زیباتر از بقیه بوده. رفقای نش (به روایت فیلم) شروع می‌کنند به نظربازی و نقشه کشیدن و هر کدام دوست داشته آن دختر بلوند را به رقص دعوت کند. نش با دوستانش مجموعاً چهار نفر بوده‌اند. نش در اینجا متوجّه نکته‌ای می‌شود و آن را با شور و شوق زیاد برای دوستانش توضیح می‌دهد: اگر هر چهار نفر ما به آن دختر بلوند پیشنهاد رقص بدهیم، چون نمی‌تواند به همه ما جواب مثبت بدهد، احتمالاً گروه ما را یک‌جا رد می‌کند. بعد ما ناچار به سراغ چهار دختر دیگر می‌رویم و آنها هم هر کدام با اکراه خواهندپذیرفت، چرا که هیچ کس دوست ندارد انتخاب دوّم دیگران باشد. امّا اگر از اوّل هر چهار تای ما به سراغ آن چهار دختر برویم، اگرچه هیچ کدام به دختر بلوند نمی‌رسیم، امّا آن چهار نفر ما را با گرمی خواهندپذیرفت. نش سپس نتیجه می‌گیرد که: آدام اسمیت در نظریه‌اش که به چنین حالاتی مربوط بوده، اشتباه می‌کرده. آدام اسمیت می‌گفته بهترین نتیجه هنگامی برای یک گروه به دست می‌آید که هر کس کاری را که برای خودش بهترین است انجام دهد (در این حالت، پیشنهاد رقص به دختر بلوند). در حالی که بهترین نتیجه برای گروه وقتی حاصل می‌شود که هر کس کاری را که برای خودش و برای گروه بهترین است، انجام دهد.

سپس نش ذوق‌زده از کشف خود، یادداشتهایش را جمع می‌کند، به طرف دختر بلوند می‌دود و از او تشکّر می‌کند و در حالی که او را بهت‌زده باقی گذاشته، از کافه بیرون می‌دود.

جان نش به خاطر کارهایش در زمینه نظریه‌ی بازی، که احتمالاً بی‌ربط به این ماجرا هم نبوده‌اند، یکی از سه برنده‌ی جایزه‌ی نوبل اقتصاد در سال 1994 بود.

خوب، ایده‌ای که این قدر برای نش مهم بوده و او را به شوق آورده، چند هزار سال قبل در کلیله و دمنه بیان شده!

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 16:11 توسط sam| |

عنوان کتاب یکی از تهیه کنندگان برنامه های BBC  است به نام «جسیکا ویلیامز» (Jessica Williams). ویلیامز در کتاب خود که می توان آن را اطلس مسائل حاد اجتماعی جهان محسوب کرد، اطلاعاتی دقیق را با زبان ساده در اختیار مخاطبانش قرار می دهد. اطلاعات ارائه شده در کتاب را تصاویر متنوعی نیز همراهی می کند. کتاب خانم ویلیامز به چند زبان ترجمه شده و ترجمه ترکی این کتاب توسط روزنامه حریت ترکیه در تاریخ 28 سپتامبر 2007 به صورت بخشی مستقل روی وب سایت این روزنامه قرار گرفته است. ترجمه حاضر از روی ترجمه ترکی انجام شده.

۱) متوسط عمر زنان ژاپنی 84 سال است؛ در حالیکه متوسط عمر زنان بوتسوانایی (کشوری در جنوب آفریقا) بیشتر از 39 سال نیست.

2) در روسیه سالانه بیش از 12 هزار زن در نتیجه خشونت های خانوادگی جان خود را از دست می دهند.

3) نیمی از شهروندان 15 ساله انگلیسی تجربه مصرف مواد مخدر را کسب کرده و یک چهارم جمعیت 15 ساله این کشور نیز سیگار مصرف می کند.

4) یک سوم کسانی که دچار چاقی مفرط هستند در کشورهای در حال توسعه زندگی می کنند.

5) در بین کشورهای توسعه یافته بیشترین آمار در مقوله بارداری زودهنگام به آمریکا و انگلستان اختصاص دارد.

6) آمار زنان گمشده چینی به 44 میلیون نفر می رسد.

7) تعداد زنان آرایشگر برزیلی از تعداد سربازان این کشور بیشتر است.

8)81درصد اعدام های صورت گرفته در سال 2002 در سه کشور آمریکا، چین و ایران به وقوع پیوسته. در نسخه چاپی به دلیل وجود نام ایران، اسامی کشورها را چاپ نکردیم و به جای آن نوشته شد: در سه کشور جهان.

9) اطلاعاتی که سوپرمارکت های انگلیسی درباره مشتری های خود جمع آوری می کنند، بیشتر از اطلاعاتی است که حکومت این کشور درباره شهروندانش دارد.


10) در اتحادیه اروپا روزانه هر راس گاو به میزان 5/2 دلار مورد حمایت مالی قرار می گیرد، اما 75 درصد جمعیت قاره آفریقا با پولی بسیار کمتر از این رقم به زندگی روزانه خود ادامه می دهند.

11) در بیش از 70 کشور جهان روابط همجنسگرایان ممنوع اعلام شده و در نه کشور دیگر نیز برای این کار مجازات مرگ را در نظر گرفته اند. این بند در مجله چاپ نشد و به جای آن [...] گذاشتیم.

12) یک پنجم جمعیت دنیا با درآمد روزانه کمتر از یک دلار به حیات خود ادامه می دهند.

13) 13 میلیون و دویست هزار آمریکایی در طول یک سال مورد جراحی زیبایی قرار گرفته اند.

14) در اثر انفجار مین های زمینی، هر ساعت یک انسان جان خود را از دست می دهد و یک نفر دیگر نیز دچار معلولیت می شود.

15) در هندوستان 44 میلیون کودک به عنوان کارگر مورد استفاده قرار می گیرند.

16) در کشوهای صنعتی روزانه 6تا7 کیلوگرم مواد افزودنی وارد بدن انسان ها می شود.

17) پردرآمدترین ورزشکار جهان، «تایگر وودز» گلف باز، در طول سال 78میلیون دلار و به عبارت دیگر در هر ثانیه 148 دلار درآمد کسب می کند.

18) در آمریکا هفت میلیون زن و یک میلیون مرد نظم غذایی خود را از دست داده اند.

19) در واشینگتن برای فعال نگه داشتن نمایندگان، 67 هزار نفر و به ازای هر نماینده کنگره 125 نفر مشغول فعالیت هستند.


20) تصادف وسایل نقلیه موتوری در هر دقیقه باعث مرگ دو نفر می شود.

21) از سال 1977 به این سو در کلینیک های کورتاژ آمریکا 80 هزار مورد اعمال خشونت و تجاوز به زنان گزارش شده است.

22) تعداد کسانی که طاق های طلایی «مک دونالد» را می شناسند، بیشتر از افرادی است که با تاج خار مسیحیت آشنایی دارند.  

23) در کنیا یک سوم درآمد هر خانواده صرف رشوه دادن می شود.

24) رقم معاملات غیرقانونی مواد مخدر در جهان به 400 میلیارد دلار می رسد.

25) یک سوم آمریکایی ها سفر موجودات فضایی به زمین را باور می کنند.

26) در بیش از 150 کشور جهان اعمال شکنجه صورت می گیرد.

27) هر روز یک هفتم جمعیت جهان یعنی 800 میلیون نفر گرسنه می مانند.

28) احتمال زندانی شدن مردان سیاه پوست آمریکایی 33 درصد می باشد.

29) یک سوم جهان در شرایط جنگی به سر می برد.


30) احتمال دارد ذخایر نفتی جهان در سال 2040 به پایان برسد.

31) 82 درصد سیگاری های جهان در کشورهای در حال توسعه زندگی می کنند.

32) 70درصد مردم جهان غیر از زبان رایج در کشورشان هیچ زبان دیگری را نشنیده اند.

33) یک چهارم درگیری های مسلحانه برای دست یابی به منابع طبیعی صورت می گیرد.

34) در قاره آفریقا 30 میلیون نفر به ایدز مبتلا شده اند.

35) هر سال ده زبان به جمع زبان های مرده دنیا می پیوندد.

36) تعداد افرادی که در اثر خودکشی جان خود را از دست می دهند، بیشتر از تعداد کسانی است که ضمن درگیری ها کشته می شوند.

37) در آمریکا هر هفته به طور متوسط 88 دانش آموز به شکل مسلح وارد کلاس درس می شوند.

38) در جهان حداقل 300 هزار نفر زندانی عقیدتی وجود دارد.

39) هر سال دو میلیون دختر جوان و زن ختنه می شوند.


40) در نبردهای مسلحانه سراسر جهان 300 هزار سرباز کودک در حال جنگیدن هستند.

41)  در انتخابات سال 2001 انگلستان 26 میلیون نفر شرکت کردند، در حالیکه همان سال و در جریان نخستین دور انتخاب Pop Idol انگلستان 32 میلیون انگلیسی رای دادند.

42) ارزش مالی بازار فروش فیلم های پورنوگرافی در آمریکا ده میلیارد دلار برآورد می شود.

43) هزینه تسلیحاتی آمریکا 33 برابر بیشتر از هفت دولتی است که کاخ سفید آنها را با لقب «دولت های قلدر» معرفی می کند.

44) در دنیا 27 میلیون برده وجود دارد.

45) آمریکایی ها در هر ساعت 5/2 میلیون عدد بطری پلاستیکی را به جمع زباله ها اضافه می کنند. یعنی در عرض سه هفته می توان با روی هم گذاشتن این بطری ها با خطی پلاستیکی کره زمین را به کره ماه متصل کرد.

46) هر انگلیسی روزانه به طور متوسط 300 بار در محوطه تحت پوشش دوربین های مدار بسته قرار می گیرد.

47) 120 هزار زن و دختر جوان هر سال به خریدارانی در اروپای غربی فروخته می شوند.

48) هر عدد میوه کیوی که بوسیله هواپیما از زلاند نو به انگلستان حمل می شود، پنج برابر وزن خود گاز گلخانه ای به جو زمین اضافه می کند.

49) بدهی آمریکا به سازمان ملل متحد از مرز یک میلیارد دلار گذشته است.

50) احتمال بروز مشکلات روانی در فرزندان خانواده های فقیر، سه برابر بیشتر از احتمال بروز همین مشکلات در کودکان خانواده های مرفه می باشد.

ترجمه فوق در شماره ۴۱ ماهنامه نوای ارس، مهر۸۶، ص:۱۲ به چاپ رسید.


نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:46 توسط sam| |

تا سحر ای شمع بر بالین من               امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه ی غم ناگهان بر دل نشست          رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم به خون آغشته شد                تیرهای غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریای مست زندگی               کشتی امید من بر گل نشست

آه ای یاران به فریادم رسید                 ورنه مرگ امشب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تراز جانم ز راه          چون به دام مرگ افتم به دادم رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من             بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

قصه ی بی تابی دل پیش من               بیش از این دیگر مگو خاموش باش

جز توام ای مونس شب های تار           در جهان دیگر یاری نماند

زانهمه یاران به جز دیدار مرگ           با کسی امید دیداری نماند

همدم من ، مونس من ، شمع من           جز توام در این جهان غمخوار گو ؟

واندرین صحرای وحشت زای مرگ      وای بر من وای بر من یار کو ؟

اندرین زندان من امشب شمع من            دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچوشیران بشکنند               ملتم زنجیرهای بندگی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:53 توسط sam| |

پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر دردرياچه ی ماهتاب
پارو ميکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خواب ديگر
به مردابی ديگر
خوشا ماندابی ديگر
به ساحلی ديگر
به دريايی ديگر
خوشا پر کشيدن، خوشا رهايی
خوشا اگر نه رها زيستن، مردنی به رهايی
آه اين پرنده
در اين قفس تنگ
نمی خواند

نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:39 توسط sam| |


Design By : Night Skin