تبليغاتX
گسسته ی پیوسته


گسسته ی پیوسته





















من هیچ وقت از فوتبال سر درنیاوردم . هیچ وقت هم بهش علاقه مند نشدم ولی این متن بعد از مدت ها حسابی من رو خندوند . فکر کنم اگر یه کم اطلاعات فوتبالیم بیشتر بود بیشتر محظوظ می شدم و از خودم کیف در می کردم !

 

عجایب سیزده گانه فوتبال ایرونی

تمام وقايع زير به صورت واقعي مي باشد

 

در چند روز اخیر، حوادث عجیب و غریب بسیاری در عرصه فوتبال ایران رخ داد. اتفاقاتی که به قول «خداداد عزیزی» فقط در فوتبال ما می توانستند بیفتند و نظیرشان را در قوطی عطاری هیچ کجای دنیا نمی شود یافت!

در ادامه، نگاهی داریم به چند مورد از این ماجراهای عجیب و بعضاً باورنکردنی.

 

1. دروغ علنی: در طول بازی اخیر استقلال، بارها تصویر «صادق ورمزیار» کمک مربی این تیم در حال صحبت با تلفن همراه، از تلویزیون پخش شد و میلیون ها نفر آن را دیدند. جالب این که وقتی خبرنگاری از ایشان پرسید: «با کی حرف می زدی؟» ورمزیار به کل زیرش زده و گفت: «من؟ نه! کی؟ کجا؟»

به همین مناسبت پیشنهاد می شود جایزه «راستگوترین مربی هفته» به این عضو موثر آبی ها اهدا شود. چون بعضی ها معتقدند اگر او جداً تلفنش را سایلنت کرده بود (همانطور که خودش می گوید) معلوم نیست چه به سر تیمش می آمد!

 


2. فوتسالیست های رمانتیک: در دقایق دوم- سوم بازی تیم فوتبال سالنی «علم و ادب» خراسان، «مسلم طلوعی» بازیکن ملی پوش این تیم قلبش گرفت و طفلی مرحوم شد. ولی نکته جالب، میزان رقت قلب همبازی ها و مسئولان عزیز بود که با وجود اعلام فوت این بازیکن در بین دو نیمه، در کمال خونسردی به بازی ادامه داده و کک شان هم نگزید!

خب این دوستان نشان دادند حسابی حرفه ای شده اند و اجازه نمی دهند احساسات مانع کارشان شود. این خارجی ها هم الکی ادای آدم های بااحساس را در می آورند که مثلاً وقتی یکی از همبازی هاشان می میرد، دو هفته بازی نمی کنند. تازه صداوسیمای ما می گوید: خارجی ها جای قلب، کمبزه در سینه دارند!

 


 

 

3. انزلی غیرمردابی: عجیب ولی واقعی! برای اولین بار در طول تاریخ فوتبال ایران، تیم «ملوان» در زمینی از رقیب خود پذیرایی کرد که غیر باتلاقی و تقریباً استاندارد بود. باورتان می شود؟
 


 

 

4. سرمربیان تازه: هفته اخیر لیگ برتر فوتبال ایران، سراسر ماجرا بود. اما بشنوید از تازه ترین این

 

 رخدادهای غیرعادی، که اخراج مربی «پیکان» و سپردن سرپرستی تیم به «مصطفی کارخانه» سرمربی تیم

 

 والیبال این باشگاه است!

 

در همین راستا پیشنهاد می شود سایر باشگاه هایی که از مربیان خود رضایت ندارند هم آن ها را اخراج و نفرات زیر را جایگزین کنند:

 

- استقلال: «دوای درد آبی، اخراج ناصر حجازی»؛ و البته انتصاب «آقامدد» تدارکاتچی تیم، در راس کادر فنی.

 

- پگاه: مربی تیم نجات غریق گیلان، یا بازگرداندن «مجید جهانپور» بعد از تنها یک هفته که از اخراجش می گذرد.

 

- شیرین فراز: از بین گنده ترین گنده لات کرمانشاه یا معروف ترین تولیدکننده روغن کرمانشانی، یکی به دلخواه.

 

- ابومسلم: از لج خداداد، «شهرام گودرزی» جوانی که این هفته توسط ایشان ضایع شد.

 

- پرسپولیس: هرچند «افشین قطبی» خوب نتیجه گرفته و تیمش در صدر جدول است، برای جا نماندن از قافله، «علی پروین» و فوتبال «علی اصغری» را جایگزین کنند.

 


 

 

5. ده نفره شدن خودخواسته: «خداداد عزیزی» سرمربی ابومسلم، وقتی دید شهرام گودرزی به تیم خودشان گل زد، این جوان تیره بخت را بیرون کشیده و باعث شد تیم مشهدی ها دقایق آخر بازی مقابل «پاس» را با یک یار کمتر بازی کند. خداداد که سه تعویض خود را انجام داده بود، با این کارش گودرزی را چنان تحقیر کرد که این بازیکن با چشم های گریان روی نیمکت نشسته و تا پای غش رفت!

 


 

6. چک تاریخی: عزیزی در متن داغ ترین حاشیه های این هفته بود. او یک چک از «ناصر شفق» مدیرعامل باشگاه خورد تا حسابی برای آتشی که به پا کرد، شارژ شود. این که شفق آرام و متین آنقدر داغ کند که به برخورد فیزیکی متوسل شود هم از آن اتفاقاتی است که هر هزار سال یک بار ممکن است دیده شود.

این هم جملات قصار آقای مدیرعامل در مصاحبه هایش:

پس از بازی: تیم ما «یک مقدار» خیلی بد بازی کرد!

پس از چک: من احساس می کنم داستان خاصی نبوده!

 

برای رعایت انصاف و عدالت، این جملات قصار خداداد را هم نقل می کنیم:

پس از چک: من مارمولک تر از اینم که شما منو سیاه کنید!

پس از آرام گرفتن: البته جناب آقای شفق مدیرعامل تیم و بزرگ ما هستند و...!

 


 

 

7. کار فی سبیل الله: خداداد می گوید یک سال است دارد مجانی برای ابومسلم کار می کند. تکمله ناصر شفق هم جالب است: «من هم تا به حال یک ریال نگرفته ام. معاونت فرهنگی باشگاه هم نگرفته، معاونت فلان هم نگرفته، فلانی هم نگرفته، هیچکس نگرفته...!»

این جملات را قبلاً از امثال «علی فتح الله زاده» مدیر باشگاه استقلال یا «علی پروین» مربی پرسپولیس هم شنیده بودیم. البته بعداً وقتی افشا شد که مثلاً پروین برای یک فصل رقم وحشتناک 400 میلیون را به جیب زده، باد هواداران و مدافعانش خوابید؛ همان ها که اعتقاد داشتند این آقا ناجی باشگاه است و فرشته ای که از آسمان ها افتاده پایین و این حرف ها...

این قدر اعتماد به نفس برای گفتن دروغ های بزرگ، در فوتبال که هیچ، در کل دنیا بی نظیر است. نیست؟

 

 


 

 

8. رسانه های مقصر: تا صحبت از پروین است، این نکته را هم داشته باشید؛ آقای پروین می گوید بازی استقلال و پرسپولیس برای این در سطح کیفی نازلی بوده که «این روزنومه ها بی خودی گندش کردن»!

 

البته در دنیا دربی های خیلی بزرگ و حساس تری برگزار می شود که با سروصدای رسانه های بین المللی و توجه میلیاردی مردم جهان همراه است؛ با این حال این بازی ها بهترین و قشنگ ترین دیدارهای فصل از آب در می آیند. آقای خبرنگاری که میکروفن را می گیری جلو شکم پروین و خشکت می زند! چرا در جواب کارشناسانه «سلطان» این را نپرسیدی؟

 


 

 

9. گم شده همیشگی: این یکی زیاد مهم نیست، اصلاً خودتان را ناراحت نکنید. فقط باز «فیروز کریمی» (شاید برای صدمین بار) قهر کرده، سر تمرین استقلال اهواز نرفته و کلاً ناپدید شده!

خب این هم یکی از ویژگی های فوتبال خاص ما ایرانی هاست دیگر.

 


 

 

10. اخراج مضحک: در بازی پگاه گیلان و ذوب آهن اصفهان وقتی «محمدرضا مهدوی» مصدوم شد، در کمال تعجب، دکترهای هر دو تیم برای معالجه بر بالین او حاضر شدند. این ماجرا به درگیری لفظی آقایان دکترها منجر شد و نزدیک بود بر سر مداوای مصدوم، کتک کاری کنند. اما از همه جالب تر اینکه داور بدوبدو آمد و با قاطعیت بازیکن مصدوم را اخراج کرد. لابد برای اینکه تا او باشد دیگر دکی ها را به جان هم نیندازد!

 


 

 

11. مدیرعامل زرد: علی فتح الله زاده بعد از دربی تهران به شدت کنترل خود را از دست داده بود؛ او که گویا شعارهای تماشاگران و جو استادیوم رویش اثر سوء گذاشته بود، در مصاحبه های بعد از بازی نه مثل یک مدیر بلکه مثل یکی از همان هواداران سیزده- چهارده ساله احساساتی حرف می زد و انگار داشت به نشریات افراطی طرفدار تیم، تیتر می داد!

 

 


 

 

12. سمعی و بصری: دربی قرمز و آبی تهران پر از حاشیه بود. ولی یک اتفاق مهم و تاریخی که در حاشیه این بازی افتاد، استفاده داوران خارجی از وسائل کمکی الکترونیکی (گوشی ارتباطی) برای قضاوت بود. این اولین بار بود که در لیگ ما از این وسائل استفاده می شد و جای تقدیر دارد که آقایان داوران اسپانیایی لطف کردند و گوشی هایشان را با خودشان آوردند!

قسمتی از مصاحبه پیش از بازی یک مسئول محترم با رادیو ورزش: برای این بازی، داوران از وسائل سمعی و بصری استفاده می کنند. وسائل سمعی شان رسیده و قرار است وسائل بصری هم برسد! (برای این که از فردا مزاحم ایشان نشوید و نپرسید «بصری شان دیگر چه بود؟»، نام این مسئول محترم را نمی نویسیم!)

 


 

13. فهم معنی مفت: افشین قطبی دوشنبه شب در برنامه تلویزیونی «نود» حاضر شد و برای اولین بار از واژه محبوبش یعنی «سازماندهی» استفاده نکرد! ضمناً این مربی که هنوز فارسی را درست نمی داند، از گلی که تیمش خورد به عنوان «گل مفت» استفاده کرد که حتماً حاصل مشاوره نزدیکان تیم قرمز پایتخت با ایشان است. اگر قطبی را یک مربی بین المللی بدانیم، باید گفت که «به لطف یزدان و بچه ها» موفق شده ایم واژه «مفت» را وارد ادبیات فوتبال سطح اول جهان کنیم. مبارک است انشالله!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 18:46 توسط sam| |

نیچه : غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت.



مارسل پروست : شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد.



هوارد فاست : بزرگترین شادی تولد است و بزرگترین غمها مرگ.



ساموئل امایلز : عشق و سختی بهترین وسیله آزمایش زندگی زناشویی است.




بتهوون : بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم.



گوته : عشق، افسر زندگی و سعادت جاودانی است.



رومن رولان : دوستی که شما را درک می کند، شما را می سازد.



کریستوفرمورلی : موفقیت تنها یک چیز است این که : زندگی را به دلخواه خود بگذرانید.



آنتوان چخوف : انسان همان چیزی است که خود باور دارد.



تئودور روزوست : در هر جا که هستید و با هر چه که در اختیار دارید کاری بکنید.



ارد بزرگ : در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود ، در دیگری را جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید.



آنتونی رابینز : زندگی خود را بصورت شاهکاری بی همتا در آورید.



آلبرت انیشتین : در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.



اُرد بزرگ : آنکه نصیحت پذیر نیست در حال سقوط در چاله ضعف و زبونی است.



جرج الیوت : برای ارواح بشری چه چیزی بالاتر از این است که در هر رنج و محنتی غمخوار یکدیگر و در هر شادی شریک خنده های هم و در خلوت خاطرات یکدیگر تنها تصاویر ماندگار و ابدی وجود هم باشند.



آنتونی رابينز : اگر از نیروی عشق استفاده نکنیم تدریجا فراموشمان می شود.



گوته : هر کسی که راه می رود ، می تواند گم شود.



کیم وو چونگ : شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید.



مارکز : اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.



برایان تریسی : بهترین راه پیش بینی آینده، ساختن آن است.

انیس ریتسوس : شعر، حافظه ی آینده است.



ویل دورانت : بخش عمده ی تاریخ حدس است و بقیه تعصب.



فردریش نیچه : به سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن !

برتراند راسل در مورد جمله بالا) سخن خوبی است اما افسوس که از ده زن نه زن پیش از بکار بردن تازیانه آنرا از دست مردان می گیرند .

فردریش نیچه : رسالت جوانان است که پایه های فساد کنونی تندرستی و فرهنگ را بلرزانند و تنفر و استهزاء را به جای این عقاید انبوه خالی از لطافت بر پا سازند. در انجام این کار ممکن است جوانان نافرهیخته بنمایند ولی تخریب و ویران سازی نخستین مرحله ی لازم در علاج و مداوای ِانسانیت جدید است

بودلر : شعر راستین ، انکار بی داد است.

. گوته : در درون جسارت، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است.

ناشناس : هر کجا می روی، با تمام قلبت برو.


تاگور : آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند.


ناشناس : سرمایه های هر دلی، حرفهایی است که برای گفتن داره.



الکساندر دوما : زنانیکه می خواهند مرد باشند، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند.



اندرو ماتیوس : شانس هرگز کافی نیست.
مارکز : دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند .



آنتونی رابینز : قانون احتمالات یادت نره ، بالاخره یک نفر خواهد گفت بله.



آنتونی رابینز : اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست می خورید، در هر دو صورت درست فکر کرده اید.



لارو شفکو : وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است .



امرسون : در تاریخ جهان ، هر لحظه عظیم و تعیین کننده ، پیروزی نوعی عشق است.



ناشناس : دنبال کسی نگرد که بتوانی با او زندگی کنی، دنبال کسی باش که بدون او نتوانی زندگی کنی.



ناشناس : عشق، فراموش کردن خود در وجود کسی است که همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد.



ضرب المثل ایتالیائی :عشق یعنی ترس از دست دادن تو.



توماس ادیسون : یک درصد نبوغ ، 99 درصد عرق ریختن.





هولمز : مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم، مهم این است که در چه مسیری گام بر می داریم.





مارکوس گداویر : سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم.



ویلیام جیمز : مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم.



ناشناس : تنها بنائی که هر چه بیشتر بلرزه، محکمتر می شه، دل آدمی است.





آنتونی رابینز : برای اینکه تغییری ارزش واقعی داشته باشد باید پایدار و ماندگار باشد.



کاترين پاندر : یکی از عظیم ترین اسرار عشق و محبت این است که بیاموزید: چگونه آرمان ها و اندیشه های ناهماهنگ را از ذهن خود بزدائید و همواره آرزوهایی کنید که صادقانه می خواهید نه آن چرا که فکر می کنید شاید بتوان بدست آورید.



برتراند راسل : کار اخلاقی آن کاری است که در دور دست ، منافع ما را تامین می کند و کار غیر اخلاقی یعنی کاری که انسان ، فقط همان نزدیکش را ببیند .



برتراند راسل : تمام آنچه را ما در این جهان می بینیم دارای علتی است و اگر زنجیر علت ها را دنبال کنیم سر انجام به نخستین علت می رسیم و این نخستین علت را خدا می نامیم .



قانون دوم ترمودینامیک : اگر اشیا جهان به حال خود وا گذاشته شوند ، به بی نظمی می گرایند و هیچ وقت سامان اولیه ی خود را باز نمی یابند .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 14:22 توسط sam| |

هيجده سال پيش در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. در اينجا هر پروژه‌اى دو سال طول می‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اين جاست.

جهانى شدن ( globalization ) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش می‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى می‌انجامد.

به عبارت ديگر:

سوئد در حدود 450000 هزار كيلومتر مربع وسعت دارد.
سوئد ٢ ميليون جمعيت دارد.
استلهکم، پايتخت سوئد 500000 هزار نفر جمعيت دارد.
ولوو، اسکانيا، اريکسون و الکترولوکس برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.


نخستين بارى که در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار می‌آمدند. روز اوّل، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: «آيا جاى پارک ثابتى داری؟» چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت:

«
براى اين که ما زود می‌رسيم و وقت براى پياده‌ رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر می‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمی‌کنی؟ » ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.

اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته ( Slow Food ). اين جنبش می‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع ( Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار می‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس ويک «اروپاى آهسته» ناميده شده است.


اين جنبش اساساً حس « شتاب » و « ديوانگی » به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال می‌برد. نهضتى که « کميّت » را جايگزين « کيفيت » در همه شئون زندگى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار می‌کنند امّا از آمريکائی‌ها و انگليسی‌ها مولّدترند. آلمانی ‌ ساعات کار هفتگى را به بيست و هشت مميز 8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان بيست درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائی‌ها را هم جلب کرده است.

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معنى چسبيدن به « حال » در مقابل « آينده » نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسی‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است.

هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.

بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر « زمان » می‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن می‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله

 

مطلب قشنگی بود نه ؟ این جاست که می گم آدم های غربی و آدم های شرقی ذاتا متفاوتند

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 21:16 توسط sam| |

ساعت کمی به دو

میدان توپخانه

 

وقتی که مرد چرخی

بشقاب کوچک شلغم را

سویی نهاد  و

                        خندان

فریاد زد که

                        شاه رفت ،

گفتی که سفره اش را

                        پر نان

و پای کودکش را

                        در کفش دیده است !

ایکاش بودی

من دیدمش

                        مانند شمع

                                    روشن بود .

 

 

فریبرز ابراهیم پور

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:25 توسط sam| |

انگیزه چیزی شبیه جرقه است!چیزی را می بینی و ردنگاهت به دنبالش می رود یا چیزی می شنوی و ارتعاش آن در گوشت تا مدتی طنین انداز است.لحظه ای تامل و بعد...یک جرقه در ذهن!

 

جمله جالبیه نه . واقعا به نبود انگیزه در زندگیم پی بردم .

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 9:45 توسط sam| |

روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.
به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:39 توسط sam| |

همیشه منتظر بودم . منتظر روزی که تمام اون چیزهایی رو که به عنوان اعتقاداتم تو ذهنم حکاکی کردند یه دفعه پوچ بشه خاکستری بشه تو دست باد . امروز همون روز بود .

دیگه نمی تونستم هیچ سقفی رو تحمل کنم . تو مترو داشتم خفه می شدم . اشک رو به زور نگه داشتم . عذاب وجدان داره له ام می کنه . تمام اون مرام ها و عقایدم رو تو مسائل سیاسی و اعتقادی  بر باد رفته دیدم . از ترمینال جنوب دیگه نتونستم برم سوار اتوبوس بشم . راه افتادم سمت خونه . هوا خنک بود اما دل من نه . تمام هدفم برای کار کردن رو از دست دادم . منی که اون قدر مشتاق بودم . ایران جای موندن نیست . باید بد باشی تا بتونی کار کنی . چیزی به اسم قانون معنی نداره و من به خاطر این قانون دل خیلی ها رو شکستم . اشتباه کردم . غلط کردم . چرا فکر کردم کار درستی دارم می کنم . چرا به نظر من مردم با هم برابرند . درست مثل دانه های شانه ! این حرف هایی بود که به من یاد داده بودند ولی این جوری نیست . یه مدت دارم با خودم کلنجار می رم که سمیرا این یه مورده . یه استثناست . تعمیم نده . نه دیگه تکرار نمی شه . ولی دیگه نمی تونم به خودم دلداری بدهم . حکومت امام زما ن !!! عجب حکومتی ! حالم از این نظام به هم می خوره . تنها چیزی که توش نیست نظمه . اسم این نظام نیست . شهر هرته .  قانون جنگله . زور و زر حرف اول و آخر رو می زنه . این جا کارها رو به قیامت موکول می کنیم چون زورمون نمی رسه . امروز من دلم شکست . آرمان هام رو بر باد رفته دیدم . درست مثل همون برگ های درخت های چنار خیابون ولیعصر . به خاطر این یه سال خدمت باید تمام عمرم استغفار کنم . چون فکر کردم دارم برای خدا کار می کنم . دارم قانونی کار می کنم . اشتباه کردم . من به یه سری آدم که نه زوری داشتند نه پولی قانون رو اعمال کردم . من برای یه سری از خدا بی خبر خدمت کردم . اشتباه کردم . خدایا من رو ببخش . تقصیر از من نبود . من رو ببخش .

 

انتخابات ! راهپیمایی ؟ نه دیگه و من تو این نظام هیچ کاری برای بقای این خانه سست انجام نمی دهم . من برای مردم کار می کنم . برای مردم . حتی اگر خلاف قانون باشه . جبران می کنم . جبران .

 

تو یه سال آدم چقدر می تونه عوض بشه !؟

 

می رسد از دور صدای ساز مرد چوپان

صدا صدای مهتاب

امید و امید که جاودان شود بهاران

صدا صدای آفتاب

وای به سرزمین خورشید

شکوه لاله ها چه زیباست

با گل سپیده مهتاب

طلوع زندگی چو رویاست

 

وای غنچه زندگی بر لبم می زند جوانه

من و بهار پر ترانه

من و امید بی کرانه

 

 

عجب شعری رو زیر لب زمزمه می کردم . چه هدفی !

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 19:31 توسط sam| |

زندگی رسم خوشایندی است .

زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود .

 

 

هر کجا هستم ، باشم .

آسمان مال من است .

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می روید

قارچ های غربت ؟

 

 

 سلام .

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 19:48 توسط sam| |


Design By : Night Skin