مردم به کارهای من افتخار می کنند ، ولی چون من ، از ضعیفی من بی خبرند . چه کرده ام که قدر و قدرت جنگجویان مغرب زمین را داشته باشم ؟ یا چه شهری را تسخیر کرده ام و چه انتقامی توانسته ام از تاراج ایالات خود بکشم ؟ ... از شهرت و فتوحات قشون فرانسه دانستم که رشادت قشون روسیه در برابر آنان هیچ است مع الوصف تمام قوای مرا یک مشت اروپایی سرگرم داشته مانع پیشرفت کار من می شوند . .. نمی دانم این قدرتی که شما اروپایی ها را بر ما مسلط کرده است چیست و موجب ضعف ما وترقی شما چه ؟ شما در قشون جنگیدن و فتح کردن و به کار بردن تمام قوای عقلیه متبحرید و حال آن که ما در جهل و شغب غوطه ور و به ندرت آتیه را در نظر می گیریم . مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است ؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما می تابد تاثیر مفیدش در سر ما کمتر از سر شماست ؟ یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است خواسته شما را بر ما برتری دهد ؟ گمان نمی کنم . اجنبی حرف بزن ! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هوشیار نمایم ؟
نامه ی عباس میرزا نائب السلطنه و فرمانده کل قوا ایران در اوایل قرن 19 خطاب به نماینده ناپلئون در ایران
منبع : حائری – نخستین رویارویی ها –ص 308
قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،
و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زياده به خود غره نشوي .
و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....
تا در لحظات سخت ،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........
چون اين كار ساده اي است ،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
" اين مال من است " ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بي آغازيد ...
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...
ويكتور هوگو
دوستان، شرح پریشانی من گوش کنید... داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید ... گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ... ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم ... بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت ...سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت ... یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او ... داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او... شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر ... که دهم جای دگر دل به دلارای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر ... بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است ... حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکیست ... نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به... چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به ... مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به
نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست ... میتوان یافت که بر دل زمنش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست ... بفروشد که به هرگوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم، بس است ... راه صد بادیه ی درد بریدیم، بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیدم، بس است... اول و آخر این مرحله دیدیم، بس است
بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر
با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود ... آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود ... چه گمان غلط است این برود، چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم ... سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه ی عیش مدام دگرانت بینم ... ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بیباکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه ی خانه بر انداز مباش ... از تو حیف است، به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره، به این فرقه هم آواز مباش ... غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری است، مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند... سینه پر درد زتو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه زتو سینه فکاران هستند ... غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت ... وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت ... با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند
وحشی بافقی
دوستی همچون سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگیست
من چه م یدانستم هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست
قلب ها زاهن و سنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
فردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کردهاست و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد.
سوالات را بخوانید:
در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف میدهد.![]()
1: جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید (۱۳۳۷-۱۴۵۳)
2: کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود.![]()
3: انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود.
4: اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر نام داد.
5: توله سگ، اسم لاتین آن Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ.
این شعر رو نمی دونم کی سروده اما اگر نحوه خوندنش رو که آقای محسن نامجو می خونه رو گوش بدید از خنده روده بر می شید . اون قسمت از قرآن رو که با صوت شروع می کنه و بعد مثل خواننده های اروپایی تو اپرا تموم می کنه معرکه است .
معرکه است . این همه استعاره و ایهام و تلمیح و این همه صناعات زیبای ادبی یه دفعه وسط خوندنش سکسکسه می کنه مثل آدم های مست معرکه است .از مولوی می زنه به شعر حافظ بعد به پونس می رسه . اسم ترانه اش " گیس "
.
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
خود را چو فرو ریزم با خاک درآمیزم
وگرنه من همان خاکم که هستم
یک روز سر زلف بلوندت چینم بهر
دل مسکینم اینم جگرم اینم اینم
یک روز که باشم مست
لا یعقل و ترد و سست
یک روز ارس گردم
اطراف تو را گردم
کشتی ای شوم جاری
از خاک برآرم تو
بر آب نشانم تو
دور از همه بیزاریت
دریای خزر گردم
خواهی تواگر جونم
محصول هنر گردم
خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم
یک روز نظر گردم
پانصد سر سر در گم
ای وای ای وای ای وای آآای
حبل المتین گیست
جمعا به تو آویزیم
لاتفرقوا و اعتصمو (3)
واعتصموا به حبل الله جمیعا و لاتفرقوا
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
یک روز دو چشمم خیس
یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس
بردار دگر بردر ا بردار
بردار به دارم زن از روی پل فردیس اییییییی دلدلرددد
دریای خزر گردم
خواهی تو اگر جونم
صد سینه سپر گردم خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم
یک روز نظر گردم
پانصد سر سر درگم
ای وای ای وای ای وای
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی
وی خاطره ات پونس
نوک تیز ، ته کفشم
این صندل رسوایی این صندل رسوایی
گرگی تو و میشم من
جمعآ به تو آویزیم
آب است و سریش ام من
جمعا به تو آویزیم
اگزاز و دیازپامی
جز زلفت ، آرامی
چون زلف تو نارامم
رسوا و پریشم من
سشوار ، سشوار ، سشوار
دریای خزر گردم
خواهی تو اگر جونم
صد سینه سپر گردم خوهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم
یک روز نظر گردم
پانصد سر سر در گم ای وای ای وای ای وای
آن را که خواندی دل غافل حبیب من
آری حبیب بود ولی با رقیب من
حالی شد که سوخت به حالت دل رقیب
تا دشمن مهیب نخوانی حبیب من
باری برو که جان دهم ای بی وفا طبیب
با مرگ گو بیا که تو باشی طبیب من
زهرم به جای شیر فرو ریختی به کام
ای دیو چهر دایه ی جادو فریب من
این سفله باغبان به گدایان سپرد باغ
تا سفله رو سرخ کند از نار و سیب من
خرمهره گو بخند که خوی پلید توست
آیینه دار گوهر طبع نجیب من
شور و شر حوادث ایام شاهدند
کز پیش شور و شر نگریزد شکیب من
پاداش نوچه های تمدن نظاره کن
با پیش کسوتان ندامت نصیب من
یا رب اسیر دام شغالان شدن چه بود
آخر گداختی دل شیر از نهیب من
آن روز انتقام کی آید که خون خصم
آبی زند بر آتش خشم مهیب من
آن قهرمان که نصر من الله سپاه اوست